نویسنده: وحید خورشید
مقدمه
امام حسین(علیه السلام) با ایفای نقش محوری در پاسداری از معرفت دینی، ستون فقرات هویت علمی امت اسلامی را در برابر انحرافات اعتقادی و بدعت در احکام حفظ نمود حضرت هر چند در زمان بنی امیه که با اهل بیت (علیهم السلام) دشمنی می کردند و اجازه فعالیت به آنها نمی دادند ولی در عین حال خود را جدای از جامعه اسلامی نمی دید بلکه مدام دغدغه جامعه اسلامی و مردم را داشت، بخاطر همین حلقه درسی در مدینه تشکیل می داد و علوم خویش که از پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امام علی (علیه السلام) به ارث برده بود را در جامعه اسلامی منتشر می کرد و به آینده گان منتقل می کرد. حضرت به عنوان مرجعیت علمی و فقهی، مورد توجه مسلمانان بود. حتی با کسانی که از نظر اعتقادی با امام مشکل داشتند، محترمانه، تعامل علمی انجام می داد و گاها آنها را به اشبتاهشان، متوجه کرده و راهنمایی می کرد. این سیره امام نشان از نگاه جامع و تمدنی نسبت به جامعه اسلامی می باشد. بویژه اینکه اگر امام در آن دوره پر آشوب فکری و سیاسی، مرجعیت خود را به صورت کامل اعمال نمیکرد، ممکن بود جریانهای انحرافی، چهره اسلام را چنان تغییر دهند که نسلهای بعدی نتوانند به اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه وآله) دسترسی پیدا کنند. بنابراین، این مرجعیت علمی، زنجیره تمدن را از گسست نجات داد و اجازه نداد امت اسلامی به قبیلهای منحرف تبدیل شود.
الف: حلقه درس امام حسین (علیه السلام) برای مسلمانان
حلقه درس امام حسین (علیه السلام) در مسجد نبوی یکی از مشهورترین و مهمترین و برترین حلقه درس میان حلقات درس در مسجد نبوی بود. امام در این مسجد حاضر می شد و کرسی تدریس بر پا می کرد و شاگردان خود و مسلمانان را علوم خود سیراب می کرد. به گونه ای که معاویه نیز به این برتری اعتراف کرد و روزی به یکی از افراد قبیله قریش گفت: «هنگامی که به مسجد رسول الله وارد شدم، گروهی را دیدم که گویی پرنده بر سر آنها نشسته و آن حلقه درس ابوعبدالله بود که در آن مجلس خبری از سخنان بیهوده نبود».
«أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الباقي أنا الحسن بن علي أنبأنا محمد بن العباس أنا أحمد بن معروف نا الحسين بن الفهم نا محمد بن سعد نا علي بن محمد يعني المدائني عن محمد بن عمر العبدي عن أبي سعيد الكلبي قال قال معاوية لرجل من قريش إذا دخلت مسجد رسول الله صلى الله عليه وسلم فرأيت حلقة فيها قوم كأن على رؤوسهم الطير فتلك حلقة أبي عبد الله مؤتزرا على أنصاف ساقيه ليس فيها من الهزيلا شيء»[1]


بر اساس این نقل تاریخی که حضور فعال امام حسین (علیه السلام) در مسجد النبی و حلقه درس ایشان را این چنین توصیف کرد که حضور امام حسین(علیه السلام) در مسجدالنبی و برپایی کرسی تدریس، به معنای استمرار خط رسالت پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود. در نگاه تمدنی، بقای یک تمدن نیازمند زنجیره انتقال معرفت از نسل مؤسس به نسلهای بعدی است. امام با این کار، ثابت کرد که مسجد تنها محل عبادت صرف نیست، بلکه کانون تولید علم و تمدن است. ایشان با نشستن در مسجد جدش، عملاً نشان داد که علوم اهل بیت(علیهم السلام) ادامه همان چشمهای است که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) جاری شده بود. این اقدام، در حقیقت، جهت انتقال علوم دینی به امت نبوی بوده است و این نشان می دهد که امام حسین (علیه السلام ) در عین اینکه خلافت ظاهری نداشت ولی دغدغه جامعه اسلامی مسلمانان را داشت و به فکر مردم بود. همچنین تعبیر «کَأَنَّ عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ» (گویی پرنده بر سرشان نشسته)،کنایه از حضور گسترده مردم در درس امام می باشد؛ زیرا مسلمانان امام حسین (علیه السلام) را به عنوان مرکزیت علم و معنویت در مدینه قبول داشتند و در درس ایشان جهت استفاده علمی، حضور پیدا می کردند.
بنابراین این سیره امام حسین(علیه السلام) نشان میدهد که نگاه ایشان به جامعه، یک نگاه تمدن ساز بود. ایشان با تشکیل حلقه درس در مسجدالنبی، عملاً نقش حافظ و مفسر قرآن و سنت را ایفا میکرد تا جامعه از مسیر اصلی خود منحرف نشود. این همان مقدمهای بود که بعدها در قیام عاشورا به ثمر نشست؛ چرا که اگر امام آن پایگاه علمی و معرفتی را ایجاد نمیکرد، شناخت اسلام ناب از اسلام اموی برای مردم ممکن نبود لذا تعامل علمی و تمدنی امام(علیه السلام) در مدینه، مقدمه و بسترساز انقلاب اصلاحی ایشان در کربلا بود.
ب: امام حسین (علیه السلام)، مرجع احکام دین
یکی از ابعاد برجسته و آشکار سیره امام حسین (علیه السلام)، مرجعیت علمی ایشان در عصر خویش است؛ مرجعیتی جامع که هم عرصه فقه و احکام شرعی را در بر میگرفت و هم سپر دفاع از حریم عقاید در برابر شبهات بود
در مورد مرجعیت امام حسین(علیه السلام) در تبیین احکام شرعی، روایات زیادی وجود دارد که بر این مطلب دلالت دارد، از جمله نقلی است که علامه سید محسن امین (رحمه الله تعالی) در «اعیان الشیعه» آن را به این صورت نقل کرده است که روزی فرزدق در حالی که با مادرش به حج رفته بود در مکانی به نام الصفاح یا بستان بنی عامر با امام حسین(علیه السلام) برخورد کرد و گفت: مسائلی درباره نذر و مناسک از امام پرسیدم و ایشان پاسخ داد و پس از آن مرکب خود را به راه انداخت و با من خداحافظی کرد. و علامه سید محسن امین (رحمه الله تعالی) در حاشیه این نقل چنین گوید این نشان میدهد که آنها (اهلبیت) محل مراجعه و استفتا و سوال مردم در مورد احکام دین بودهاند». این نقل به این صورت آمده است:
«و لقي الفرزدق حين حج بامه الحسين (ع) في مكان يسمى الصفاح أو بستان بني عامر قال: و سالته عن أشياء من نذور و مناسك فاخبرني بها و حرك راحلته و قال السلام عليك. و هذا يدلنا على أنهم كانوا محلا لاستفتاء المستفتين و مرجعا في أحكام الدين».[2]


سیره امام حسین (علیه السلام) در این واقعه، الگویی از «حضور مسئولانه عالم دینی در متن جامعه» است که میتواند برای هر تمدن دینی، الهام بخش باشد.
ج: امام حسین (علیه السلام) و مرجعیت اعتقادی ( تعاملات علمی با نافع بن ازرق)
درباره مرجعیت امام حسین(علیه السلام) در دفع شبهات اعتقادی آن دوره نیز نقل های زیادی وجود دارد. در این خصوص نه تنها عامه مسلمانان حتی خوارج نیز به امام مراجعه می کردند و از امام کسب علم می کردند و امام نیز با نگاه تمدنی خویش آنها را راهنمایی می کرد و در این خصوص تعامل علمی ایجاد می کرد و سعی در هدایت جامعه از انحرافات داشت و با روی باز حتی از آنها استقبال می کرد و مشکلات علمی آنها را رفع می کرد.
از جمله این موارد، نقلی است که ابن عساکر در کتاب تاریخ خود در بخش ترجمه امام حسین (علیه السلام) از قول عکرمه از ابن عباس در خصوص نافع بن ازرق خارجی نقل می کند که در حالی که ابن عباس با مردم سخن می گفت ناگاه نافع ابن ازرق برخاست و گفت: ای ابن عباس تو همواره درباره مورچه و شپش به مردم فتوا می دهی، به جای اینها خدایی را که می پرستی برای من توصیف کن. در این هنگام ابن عباس به خاطر بزرگی این سخن سر خود را پایین انداخت و این در حالی بود که امام حسین(علیه السلام) در گوشه ای نشسته بود و فرمود: ای پسر ازرق به سوی من بیا. اما ابن ازرق گفت: من از شما سؤال نکردم. ابن عباس گفت: او(حسین) از خاندان نبوت است که وارثان علم هستند. در این هنگام ابن ازرق به سوی حسین(علیه السلام) رفت و حسین به او گفت: کسی که دین خود را بر پایه قیاس قرار دهد تمام عمر خود را در اشتباه خواهد بود و همیشه در حال سؤال و دوری از راه و گمراهی خواهد بود و سخنان زیبایی نخواهد گفت. ای پسر ازرق هم اکنون خدای خود را برای تو توصیف می کنم همان گونه که او خود را توصیف کرده و او را همان گونه معرفی می کنم که خود معرفی کرده. خدای من با حواس درک نمی شود و با مردم قیاس نشود، او نزدیک است، اما نه اینکه به ما چسبیده باشد و دور است، اما نه به این معنا که اینجا نباشد. او یگانه ای است که جزء ندارد. با آیات شناخته و با نشانه ها توصیف می شود و خدایی جز او نیست و او بزرگ و دست نیافتنی است.
در این هنگام ابن ازرق گریست و گفت: ای حسین تو چه زیبا سخن می گویی! پس امام حسین به او گفت: شنیده ام تو به کفر پدر و برادرم و خود من گواهی می دهی! ابن ازرق گفت: به خدا سوگند ای حسین که اگر هم این گونه بوده شما مناره اسلام و ستاره های احکام هستید. امام به او گفت: من هم می خواهم از تو چیزی بپرسم. گفت بپرس. و حضرت درباره این آیه از او پرسید که می فرماید: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ»(کهف، 82) ، ای پسر ازرق علت عنایت خدا به این دو پسر چه بود؟ ابن ازرق گفت: پدر آنها. حضرت فرمود: پدر آنها بهتر بود یا رسول الله؟ ابن ازرق گفت: خداوند متعال خبر داده که شما قومی مجادله گر هستید» .
این نقل به این صورت آمده است:
«وأخبرنا أبو محمد بن طاوس أنا سليمان بن إبراهيم قالوا نا محمد بن إبراهيم الجرجاني نا أبو علي الحسين بن علي نا محمد بن زكريا نا العباس بن بكار أنا أبو بكر الهذلي عن عكرمة عن ابن عباس أنه بينما هو يحدث الناس إذ قام إليه نافع بن الأزرق فقال له يا ابن عباس تفتي الناس في النملة والقملة صف لي إلهك الذي تعبد فأطرق ابن عباس إعظاما لقوله وكان الحسين بن علي جالسا ناحية فقال إلي يا ابن الأزرق قال لست إياك اسأل قال ابن عباس يا ابن الأزرق إنه من أهل بيت النبوة وهم ورثة العلم فأقبل نافع نحو الحسين فقال له الحسين يا نافع إن من وضع دينه على القياس لم يزل الدهر في الالتباس سائلا إذا كبا عن المنهاج ظاعنا بالاعوجاج ضالا عن السبيل قائلا غير الجميل يا ابن الأزرق أصف إلهي بما وصف به نفسه وأعرفه بما عرف به نفسه لا يدرك بالحواس ولا يقاس بالناس قريب غير ملتصق وبعيد غير منتقص يوحد ولا يبعض معروف بالآيات موصوف بالعلامات لا إله إلا هو الكبير المتعال فبكى ابن الأزرق وقال يا حسين ما أحسن كلامك قال له الحسين بلغني أنك تشهد على أبي وعلى أخي بالكفر وعلي قال ابن الأزرق أما والله يا حسين لئن كان ذلك لقد كنتم منار الإسلام ونجوم الأحكام فقال له الحسين إني سائلك عن مسألة قال سل فسأله عن هذه الآية ) وأما الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينة ( يا ابن الأزرق من حفظ في الغلامين قال ابن الأزرق أبوهما قال الحسين فأبوهما خير أم رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ابن الأزرق قد أنبأ الله تعالى أنكم قوم خصمون»[3]


نگاه به این جریان تاریخی که در «تاریخ مدینه دمشق» ابن عساکر (ترجمه امام حسین علیهالسلام) نقل شده، میتوان سیره امام حسین علیهالسلام در تعامل دیگران حتی با جریانهای فکری منحرف (از جمله خوارج) را در چارچوب تمدنسازی اسلامی به شرح زیر تبیین کرد:
1. پذیرش دیگری و ایجاد فضای گفتگو
هنگامی که نافع بن ازرق با لحنی تند و تحقیرآمیز به ابن عباس حمله کرد و خواستار توصیف خدا شد، فضای جلسه متشنج گردید. اما امام حسین(علیه السلام) به جای طرد و تکفیر او، با آرامش فرمود: «الی یا ابن الازرق » (ای پسر ازرق، به سوی من بیا).
در تمدن اسلامی، «دیگری» حتی اگر مخالف و معاند باشد، حق حیات و گفتگو دارد. امام(علیه السلام) با این دعوت، نشان داد که مرزهای تمدن اسلامی به روی همه باز است و هیچ کس به صرف انحراف فکری، از دایره هدایت و تعامل بیرون رانده نمیشود. این رویکرد، همان «گفتگوی تمدنی» است که بر اساس کرامت انسانی شکل میگیرد، نه بر پایه حذف و خشونت.
2. رد تکفیر و تأکید بر وحدت امت
نافع بن ازرق که از رهبران خوارج بود، قاعدتاً امام علی(علیه السلام) و خاندانش را تکفیر میکرد. اما امام حسین(علیه السلام) در پایان گفتگو، با صراحت به او میفرماید: شنیدهام تو پدر و برادر و مرا تکفیر میکنی
امام ضمن آگاهی از موضع خصمانه نافع، همچنان به گفتگو با او میپردازد. این یعنی «مسئله هدایت» برای امام مهمتر از «مسئله انتقام» است. در نگاه تمدنی، تا زمانی که امکان جذب و اصلاح وجود دارد، نباید جامعه را به سمت قطبی شدن و درگیریهای داخلی سوق داد. امام با این رفتار، از انسجام اجتماعی و وحدت امت پاسداری میکند.
3. نقد مبانی فکری انحراف (اصلاح ساختار معرفتی)
امام(علیه السلام) در ابتدای پاسخ خود به نافع، یک اصل اساسی را مطرح میکند: (کسی که دین خود را با قیاسهای بشری بسنجد، همواره در اشتباه خواهد بود).
خوارج گرفتار نوعی «جمود فکری» و «قیاس بیضابطه» بودند. امام به جای درگیری احساسی، ریشه انحراف آنان را هدف میگیرد و نشان میدهد که چگونه روش غلط فهم دین، به خروج از صراط مستقیم منجر میشود. این یعنی تمدنسازی نیازمند اصلاح شیوههای تفکر است، نه صرفاً برخورد سطحی با معلولها.
۴. ارائه معرفت صحیح با زبان ساده
پاسخ امام به سوال نافع درباره توحید، شاهکاری از «تبیین عقاید به زبان ساده و قابل فهم» است: «لا یدرک بالحواس» (با حواس درک نمیشود) «لا یقاس بالناس» (با مردم مقایسه نمیگردد).. تمدن زمانی پایدار میماند که معارف عمیق آن برای عموم مردم قابل دسترس باشد. امام با این پاسخ، معارف بلند توحیدی را در قالبی ساده و همه فهم به یک خارجی میآموزد. این همان «عدالت معرفتی» است که در آن، هیچ کس از درک حقایق دینی محروم نمیماند.
5. شکستن دیوار تعصب با نرمش و مهربانی (تأثیر عاطفی)
پس از شنیدن پاسخ امام، نافع بن ازرق گریه کرد و گفت: «يا حسين ما أحسن كلامك » (چه زیباست سخنت ای حسین).
قدرت نرم تمدن اسلامی در «جذابیت» آن نهفته است. امام با اخلاق کریمانه و منطق استوار خود، حتی قلب یک خارجی خشن و متعصب را نرم میکند. این واقعه نشان میدهد که تمدن اسلامی میتواند از طریق «جاذبه» و نه فقط «قدرت»، دشمنان خود را به دوستان مخلص تبدیل کند. هرچند نافع بعداً بر انحراف خود باقی ماند، اما این لحظه نشاندهنده تأثیر عمیق اخلاق تمدنی امام است.
6. به چالش کشیدن طرف مقابل
در پایان، امام از نافع سوالی میپرسد: چرا خدا به دو پسر یتیم در داستان حضرت خضر(علیه السلام) عنایت کرد؟ نافع پاسخ میدهد: به خاطر پدرشان. امام میفرماید: پدر آن دو بهتر بود یا رسول الله(صلی الله علیه وآله)؟ نافع که فهمید بحث به جایی رسیده که مجبور به پذیرش فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) میشود، از ادامه بحث شانه خالی کرد و گفت: شما قومی مجادلهگر هستید!
امام با این پرسش، به نافع نشان میدهد که چگونه تعصبات قبیلهای و کور، مانع پذیرش حقیقت میشود. در تمدنسازی، «بیدارگری» و به چالش کشیدن پیشفرضهای غلط، وظیفه اصلی رهبران فکری است.
بنابراین سیره امام حسین(علیه السلام) ، الگویی کامل از «تمدنسازی تعاملی» را به تصویر میکشد:
طرد نکردن مخالفان (باز بودن درهای گفتگو)
شنیدن انتقادها و پاسخگویی منطقی (نه برخورد امنیتی)
آموزش عمیقترین معارف به سادهترین زبان (عدالت آموزشی)
هدف قرار دادن ریشه انحراف، نه شخص منحرف (اصلاح ساختاری)
حفظ کرامت انسانی حتی در اوج اختلاف (اخلاق مدنی)
امام حسین(علیه السلام) با این رفتار، نشان میدهد که تمدن اسلامی صرفاً با غلبه نظامی یا سیاسی شکل نمیگیرد، بلکه با «فتح قلبها» و «هدایت اندیشهها» پایدار میماند. این رویکرد، همان میراثی است که بعدها در عاشورا به اوج خود رسید؛ آنجا که امام(علیه السلام) حتی در میدان نبرد نیز از هدایت گمراهان دست برنداشت و با دشمنان خود با منطق و اخلاق سخن گفت.
نتیجه
بر اساس مجموعه مطالب ارائهشده درباره مرجعیت علمی، حلقه درس در مسجد نبوی، تعامل با فرزدق و گفتگوی تمدنی با نافع بن ازرق، این نتیجه حاصل می شود که سیره امام حسین علیه السلام الگویی جامع از «تمدنسازی مبتنی بر علم، اخلاق و گفتگو» است که در سه ساحت اصلی قابل ترسیم است: امام با برپایی حلقه درس در مسجد نبوی و پاسخگویی به مردم در مسیر حج، نشا
نویسنده: وحید خورشید
مقدمه
امام حسین(علیه السلام) با ایفای نقش محوری در پاسداری از معرفت دینی، ستون فقرات هویت علمی امت اسلامی را در برابر انحرافات اعتقادی و بدعت در احکام حفظ نمود حضرت هر چند در زمان بنی امیه که با اهل بیت (علیهم السلام) دشمنی می کردند و اجازه فعالیت به آنها نمی دادند ولی در عین حال خود را جدای از جامعه اسلامی نمی دید بلکه مدام دغدغه جامعه اسلامی و مردم را داشت، بخاطر همین حلقه درسی در مدینه تشکیل می داد و علوم خویش که از پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امام علی (علیه السلام) به ارث برده بود را در جامعه اسلامی منتشر می کرد و به آینده گان منتقل می کرد. حضرت به عنوان مرجعیت علمی و فقهی، مورد توجه مسلمانان بود. حتی با کسانی که از نظر اعتقادی با امام مشکل داشتند، محترمانه، تعامل علمی انجام می داد و گاها آنها را به اشبتاهشان، متوجه کرده و راهنمایی می کرد. این سیره امام نشان از نگاه جامع و تمدنی نسبت به جامعه اسلامی می باشد. بویژه اینکه اگر امام در آن دوره پر آشوب فکری و سیاسی، مرجعیت خود را به صورت کامل اعمال نمیکرد، ممکن بود جریانهای انحرافی، چهره اسلام را چنان تغییر دهند که نسلهای بعدی نتوانند به اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه وآله) دسترسی پیدا کنند. بنابراین، این مرجعیت علمی، زنجیره تمدن را از گسست نجات داد و اجازه نداد امت اسلامی به قبیلهای منحرف تبدیل شود.
الف: حلقه درس امام حسین (علیه السلام) برای مسلمانان
حلقه درس امام حسین (علیه السلام) در مسجد نبوی یکی از مشهورترین و مهمترین و برترین حلقه درس میان حلقات درس در مسجد نبوی بود. امام در این مسجد حاضر می شد و کرسی تدریس بر پا می کرد و شاگردان خود و مسلمانان را علوم خود سیراب می کرد. به گونه ای که معاویه نیز به این برتری اعتراف کرد و روزی به یکی از افراد قبیله قریش گفت: «هنگامی که به مسجد رسول الله وارد شدم، گروهی را دیدم که گویی پرنده بر سر آنها نشسته و آن حلقه درس ابوعبدالله بود که در آن مجلس خبری از سخنان بیهوده نبود».
«أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الباقي أنا الحسن بن علي أنبأنا محمد بن العباس أنا أحمد بن معروف نا الحسين بن الفهم نا محمد بن سعد نا علي بن محمد يعني المدائني عن محمد بن عمر العبدي عن أبي سعيد الكلبي قال قال معاوية لرجل من قريش إذا دخلت مسجد رسول الله صلى الله عليه وسلم فرأيت حلقة فيها قوم كأن على رؤوسهم الطير فتلك حلقة أبي عبد الله مؤتزرا على أنصاف ساقيه ليس فيها من الهزيلا شيء»[1]
بر اساس این نقل تاریخی که حضور فعال امام حسین (علیه السلام) در مسجد النبی و حلقه درس ایشان را این چنین توصیف کرد که حضور امام حسین(علیه السلام) در مسجدالنبی و برپایی کرسی تدریس، به معنای استمرار خط رسالت پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود. در نگاه تمدنی، بقای یک تمدن نیازمند زنجیره انتقال معرفت از نسل مؤسس به نسلهای بعدی است. امام با این کار، ثابت کرد که مسجد تنها محل عبادت صرف نیست، بلکه کانون تولید علم و تمدن است. ایشان با نشستن در مسجد جدش، عملاً نشان داد که علوم اهل بیت(علیهم السلام) ادامه همان چشمهای است که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) جاری شده بود. این اقدام، در حقیقت، جهت انتقال علوم دینی به امت نبوی بوده است و این نشان می دهد که امام حسین (علیه السلام ) در عین اینکه خلافت ظاهری نداشت ولی دغدغه جامعه اسلامی مسلمانان را داشت و به فکر مردم بود. همچنین تعبیر «کَأَنَّ عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ» (گویی پرنده بر سرشان نشسته)،کنایه از حضور گسترده مردم در درس امام می باشد؛ زیرا مسلمانان امام حسین (علیه السلام) را به عنوان مرکزیت علم و معنویت در مدینه قبول داشتند و در درس ایشان جهت استفاده علمی، حضور پیدا می کردند.
بنابراین این سیره امام حسین(علیه السلام) نشان میدهد که نگاه ایشان به جامعه، یک نگاه تمدن ساز بود. ایشان با تشکیل حلقه درس در مسجدالنبی، عملاً نقش حافظ و مفسر قرآن و سنت را ایفا میکرد تا جامعه از مسیر اصلی خود منحرف نشود. این همان مقدمهای بود که بعدها در قیام عاشورا به ثمر نشست؛ چرا که اگر امام آن پایگاه علمی و معرفتی را ایجاد نمیکرد، شناخت اسلام ناب از اسلام اموی برای مردم ممکن نبود لذا تعامل علمی و تمدنی امام(علیه السلام) در مدینه، مقدمه و بسترساز انقلاب اصلاحی ایشان در کربلا بود.
ب: امام حسین (علیه السلام)، مرجع احکام دین
یکی از ابعاد برجسته و آشکار سیره امام حسین (علیه السلام)، مرجعیت علمی ایشان در عصر خویش است؛ مرجعیتی جامع که هم عرصه فقه و احکام شرعی را در بر میگرفت و هم سپر دفاع از حریم عقاید در برابر شبهات بود
در مورد مرجعیت امام حسین(علیه السلام) در تبیین احکام شرعی، روایات زیادی وجود دارد که بر این مطلب دلالت دارد، از جمله نقلی است که علامه سید محسن امین (رحمه الله تعالی) در «اعیان الشیعه» آن را به این صورت نقل کرده است که روزی فرزدق در حالی که با مادرش به حج رفته بود در مکانی به نام الصفاح یا بستان بنی عامر با امام حسین(علیه السلام) برخورد کرد و گفت: مسائلی درباره نذر و مناسک از امام پرسیدم و ایشان پاسخ داد و پس از آن مرکب خود را به راه انداخت و با من خداحافظی کرد. و علامه سید محسن امین (رحمه الله تعالی) در حاشیه این نقل چنین گوید این نشان میدهد که آنها (اهلبیت) محل مراجعه و استفتا و سوال مردم در مورد احکام دین بودهاند». این نقل به این صورت آمده است:
«و لقي الفرزدق حين حج بامه الحسين (ع) في مكان يسمى الصفاح أو بستان بني عامر قال: و سالته عن أشياء من نذور و مناسك فاخبرني بها و حرك راحلته و قال السلام عليك. و هذا يدلنا على أنهم كانوا محلا لاستفتاء المستفتين و مرجعا في أحكام الدين».[2]
سیره امام حسین (علیه السلام) در این واقعه، الگویی از «حضور مسئولانه عالم دینی در متن جامعه» است که میتواند برای هر تمدن دینی، الهام بخش باشد.
ج: امام حسین (علیه السلام) و مرجعیت اعتقادی ( تعاملات علمی با نافع بن ازرق)
درباره مرجعیت امام حسین(علیه السلام) در دفع شبهات اعتقادی آن دوره نیز نقل های زیادی وجود دارد. در این خصوص نه تنها عامه مسلمانان حتی خوارج نیز به امام مراجعه می کردند و از امام کسب علم می کردند و امام نیز با نگاه تمدنی خویش آنها را راهنمایی می کرد و در این خصوص تعامل علمی ایجاد می کرد و سعی در هدایت جامعه از انحرافات داشت و با روی باز حتی از آنها استقبال می کرد و مشکلات علمی آنها را رفع می کرد.
از جمله این موارد، نقلی است که ابن عساکر در کتاب تاریخ خود در بخش ترجمه امام حسین (علیه السلام) از قول عکرمه از ابن عباس در خصوص نافع بن ازرق خارجی نقل می کند که در حالی که ابن عباس با مردم سخن می گفت ناگاه نافع ابن ازرق برخاست و گفت: ای ابن عباس تو همواره درباره مورچه و شپش به مردم فتوا می دهی، به جای اینها خدایی را که می پرستی برای من توصیف کن. در این هنگام ابن عباس به خاطر بزرگی این سخن سر خود را پایین انداخت و این در حالی بود که امام حسین(علیه السلام) در گوشه ای نشسته بود و فرمود: ای پسر ازرق به سوی من بیا. اما ابن ازرق گفت: من از شما سؤال نکردم. ابن عباس گفت: او(حسین) از خاندان نبوت است که وارثان علم هستند. در این هنگام ابن ازرق به سوی حسین(علیه السلام) رفت و حسین به او گفت: کسی که دین خود را بر پایه قیاس قرار دهد تمام عمر خود را در اشتباه خواهد بود و همیشه در حال سؤال و دوری از راه و گمراهی خواهد بود و سخنان زیبایی نخواهد گفت. ای پسر ازرق هم اکنون خدای خود را برای تو توصیف می کنم همان گونه که او خود را توصیف کرده و او را همان گونه معرفی می کنم که خود معرفی کرده. خدای من با حواس درک نمی شود و با مردم قیاس نشود، او نزدیک است، اما نه اینکه به ما چسبیده باشد و دور است، اما نه به این معنا که اینجا نباشد. او یگانه ای است که جزء ندارد. با آیات شناخته و با نشانه ها توصیف می شود و خدایی جز او نیست و او بزرگ و دست نیافتنی است.
در این هنگام ابن ازرق گریست و گفت: ای حسین تو چه زیبا سخن می گویی! پس امام حسین به او گفت: شنیده ام تو به کفر پدر و برادرم و خود من گواهی می دهی! ابن ازرق گفت: به خدا سوگند ای حسین که اگر هم این گونه بوده شما مناره اسلام و ستاره های احکام هستید. امام به او گفت: من هم می خواهم از تو چیزی بپرسم. گفت بپرس. و حضرت درباره این آیه از او پرسید که می فرماید: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ»(کهف، 82) ، ای پسر ازرق علت عنایت خدا به این دو پسر چه بود؟ ابن ازرق گفت: پدر آنها. حضرت فرمود: پدر آنها بهتر بود یا رسول الله؟ ابن ازرق گفت: خداوند متعال خبر داده که شما قومی مجادله گر هستید» .
این نقل به این صورت آمده است:
«وأخبرنا أبو محمد بن طاوس أنا سليمان بن إبراهيم قالوا نا محمد بن إبراهيم الجرجاني نا أبو علي الحسين بن علي نا محمد بن زكريا نا العباس بن بكار أنا أبو بكر الهذلي عن عكرمة عن ابن عباس أنه بينما هو يحدث الناس إذ قام إليه نافع بن الأزرق فقال له يا ابن عباس تفتي الناس في النملة والقملة صف لي إلهك الذي تعبد فأطرق ابن عباس إعظاما لقوله وكان الحسين بن علي جالسا ناحية فقال إلي يا ابن الأزرق قال لست إياك اسأل قال ابن عباس يا ابن الأزرق إنه من أهل بيت النبوة وهم ورثة العلم فأقبل نافع نحو الحسين فقال له الحسين يا نافع إن من وضع دينه على القياس لم يزل الدهر في الالتباس سائلا إذا كبا عن المنهاج ظاعنا بالاعوجاج ضالا عن السبيل قائلا غير الجميل يا ابن الأزرق أصف إلهي بما وصف به نفسه وأعرفه بما عرف به نفسه لا يدرك بالحواس ولا يقاس بالناس قريب غير ملتصق وبعيد غير منتقص يوحد ولا يبعض معروف بالآيات موصوف بالعلامات لا إله إلا هو الكبير المتعال فبكى ابن الأزرق وقال يا حسين ما أحسن كلامك قال له الحسين بلغني أنك تشهد على أبي وعلى أخي بالكفر وعلي قال ابن الأزرق أما والله يا حسين لئن كان ذلك لقد كنتم منار الإسلام ونجوم الأحكام فقال له الحسين إني سائلك عن مسألة قال سل فسأله عن هذه الآية ) وأما الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينة ( يا ابن الأزرق من حفظ في الغلامين قال ابن الأزرق أبوهما قال الحسين فأبوهما خير أم رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ابن الأزرق قد أنبأ الله تعالى أنكم قوم خصمون»[3]
نگاه به این جریان تاریخی که در «تاریخ مدینه دمشق» ابن عساکر (ترجمه امام حسین علیهالسلام) نقل شده، میتوان سیره امام حسین علیهالسلام در تعامل دیگران حتی با جریانهای فکری منحرف (از جمله خوارج) را در چارچوب تمدنسازی اسلامی به شرح زیر تبیین کرد:
- پذیرش دیگری و ایجاد فضای گفتگو
هنگامی که نافع بن ازرق با لحنی تند و تحقیرآمیز به ابن عباس حمله کرد و خواستار توصیف خدا شد، فضای جلسه متشنج گردید. اما امام حسین(علیه السلام) به جای طرد و تکفیر او، با آرامش فرمود: «الی یا ابن الازرق » (ای پسر ازرق، به سوی من بیا).
در تمدن اسلامی، «دیگری» حتی اگر مخالف و معاند باشد، حق حیات و گفتگو دارد. امام(علیه السلام) با این دعوت، نشان داد که مرزهای تمدن اسلامی به روی همه باز است و هیچ کس به صرف انحراف فکری، از دایره هدایت و تعامل بیرون رانده نمیشود. این رویکرد، همان «گفتگوی تمدنی» است که بر اساس کرامت انسانی شکل میگیرد، نه بر پایه حذف و خشونت.
- رد تکفیر و تأکید بر وحدت امت
نافع بن ازرق که از رهبران خوارج بود، قاعدتاً امام علی(علیه السلام) و خاندانش را تکفیر میکرد. اما امام حسین(علیه السلام) در پایان گفتگو، با صراحت به او میفرماید: شنیدهام تو پدر و برادر و مرا تکفیر میکنی
امام ضمن آگاهی از موضع خصمانه نافع، همچنان به گفتگو با او میپردازد. این یعنی «مسئله هدایت» برای امام مهمتر از «مسئله انتقام» است. در نگاه تمدنی، تا زمانی که امکان جذب و اصلاح وجود دارد، نباید جامعه را به سمت قطبی شدن و درگیریهای داخلی سوق داد. امام با این رفتار، از انسجام اجتماعی و وحدت امت پاسداری میکند.
- نقد مبانی فکری انحراف (اصلاح ساختار معرفتی)
امام(علیه السلام) در ابتدای پاسخ خود به نافع، یک اصل اساسی را مطرح میکند: (کسی که دین خود را با قیاسهای بشری بسنجد، همواره در اشتباه خواهد بود).
خوارج گرفتار نوعی «جمود فکری» و «قیاس بیضابطه» بودند. امام به جای درگیری احساسی، ریشه انحراف آنان را هدف میگیرد و نشان میدهد که چگونه روش غلط فهم دین، به خروج از صراط مستقیم منجر میشود. این یعنی تمدنسازی نیازمند اصلاح شیوههای تفکر است، نه صرفاً برخورد سطحی با معلولها.
۴. ارائه معرفت صحیح با زبان ساده
پاسخ امام به سوال نافع درباره توحید، شاهکاری از «تبیین عقاید به زبان ساده و قابل فهم» است: «لا یدرک بالحواس» (با حواس درک نمیشود) «لا یقاس بالناس» (با مردم مقایسه نمیگردد).. تمدن زمانی پایدار میماند که معارف عمیق آن برای عموم مردم قابل دسترس باشد. امام با این پاسخ، معارف بلند توحیدی را در قالبی ساده و همه فهم به یک خارجی میآموزد. این همان «عدالت معرفتی» است که در آن، هیچ کس از درک حقایق دینی محروم نمیماند.
- شکستن دیوار تعصب با نرمش و مهربانی (تأثیر عاطفی)
پس از شنیدن پاسخ امام، نافع بن ازرق گریه کرد و گفت: «يا حسين ما أحسن كلامك » (چه زیباست سخنت ای حسین).
قدرت نرم تمدن اسلامی در «جذابیت» آن نهفته است. امام با اخلاق کریمانه و منطق استوار خود، حتی قلب یک خارجی خشن و متعصب را نرم میکند. این واقعه نشان میدهد که تمدن اسلامی میتواند از طریق «جاذبه» و نه فقط «قدرت»، دشمنان خود را به دوستان مخلص تبدیل کند. هرچند نافع بعداً بر انحراف خود باقی ماند، اما این لحظه نشاندهنده تأثیر عمیق اخلاق تمدنی امام است.
- به چالش کشیدن طرف مقابل
در پایان، امام از نافع سوالی میپرسد: چرا خدا به دو پسر یتیم در داستان حضرت خضر(علیه السلام) عنایت کرد؟ نافع پاسخ میدهد: به خاطر پدرشان. امام میفرماید: پدر آن دو بهتر بود یا رسول الله(صلی الله علیه وآله)؟ نافع که فهمید بحث به جایی رسیده که مجبور به پذیرش فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) میشود، از ادامه بحث شانه خالی کرد و گفت: شما قومی مجادلهگر هستید!
امام با این پرسش، به نافع نشان میدهد که چگونه تعصبات قبیلهای و کور، مانع پذیرش حقیقت میشود. در تمدنسازی، «بیدارگری» و به چالش کشیدن پیشفرضهای غلط، وظیفه اصلی رهبران فکری است.
بنابراین سیره امام حسین(علیه السلام) ، الگویی کامل از «تمدنسازی تعاملی» را به تصویر میکشد:
طرد نکردن مخالفان (باز بودن درهای گفتگو)
شنیدن انتقادها و پاسخگویی منطقی (نه برخورد امنیتی)
آموزش عمیقترین معارف به سادهترین زبان (عدالت آموزشی)
هدف قرار دادن ریشه انحراف، نه شخص منحرف (اصلاح ساختاری)
حفظ کرامت انسانی حتی در اوج اختلاف (اخلاق مدنی)
امام حسین(علیه السلام) با این رفتار، نشان میدهد که تمدن اسلامی صرفاً با غلبه نظامی یا سیاسی شکل نمیگیرد، بلکه با «فتح قلبها» و «هدایت اندیشهها» پایدار میماند. این رویکرد، همان میراثی است که بعدها در عاشورا به اوج خود رسید؛ آنجا که امام(علیه السلام) حتی در میدان نبرد نیز از هدایت گمراهان دست برنداشت و با دشمنان خود با منطق و اخلاق سخن گفت.
نتیجه
بر اساس مجموعه مطالب ارائهشده درباره مرجعیت علمی، حلقه درس در مسجد نبوی، تعامل با فرزدق و گفتگوی تمدنی با نافع بن ازرق، این نتیجه حاصل می شود که سیره امام حسین علیه السلام الگویی جامع از «تمدنسازی مبتنی بر علم، اخلاق و گفتگو» است که در سه ساحت اصلی قابل ترسیم است: امام با برپایی حلقه درس در مسجد نبوی و پاسخگویی به مردم در مسیر حج، نشان داد که دسترسی به علم، حق همگانی است و معرفت دینی نباید در انحصار نخبگان باقی بماند. این رویکرد، بستر شکلگیری جامعهای آگاه و مسئول را فراهم میکرد. تعامل امام با جریانهای منحرفی مانند خوارج (نافع بن ازرق) ثابت کرد که در اندیشه حسینی، مخالف فکری، دشمن وجودی نیست. ایشان با گشودن درهای گفتگو و پرهیز از تکفیر، زمینه را برای اصلاح تدریجی جامعه فراهم میآورد.از برخورد با فرزدق در بیابان تا مناظره با نافع در مسجد، امام همواره کرامت انسانی، مهربانی و احترام را با دقت علمی و استدلال محکم درآمیخت. این همان سبک زیست تمدنی است که در آن، پیشرفت مادی و معنوی در کنار هم معنا پیدا می کند.
منابع
- ابن عساکر، علی، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق : محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، دار الفكر، بيروت، 1995م.
- امين، سید محسن، أعيان الشيعة، دار التعارف للمطبوعات، بيروت، چاپ اول، 1403ق.
پینوشتها
[1] ابن عساکر،علی، تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 179
[2] امين، محسن، أعيان الشيعة، ج1، ص98
[3] ابن عساکر، علی، تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص183- 184