مقدمه
تاریخ ایران گواهی می دهد که روحانیت شیعه در ایران اقتدار و پایگاه اجتماعی عظیمی داشته و دارد چون مردم متدین چند ویژگی را در آنها دیده اند:
- روحانیت مبلغ و مروج مکتب اهل بیت عصمت و طهارت ع بوده اند و مردم عاشق خاندان نبوت روحانیت را پرچمدار این مکتب می شناسند.
- جریان اصلی روحانیت همواره حامی مردم، پناه بی پناهان و در مقابل ستمگری حاکمان جور، مدافع حقوق مردم بوده اند،
- روحانیت نخستین سنگر مقابله با دشمنان دین و مذهب مردم بوده اند و کم نبوده اند روحانیانی که خون پاک خود را نثار این راه کرده اند،
- همین جایگاه، پایگاه و کارکردهای روحانیت سبب شده تا هر حکومتی بکوشد تمام یا بخشی از روحانیت را همراه خود سازد زیرا برای جذب وفاداری مردم به تایید روحانیت نیازمند بوده اند
- روحانیت همواره از مردم بوده اند با مردم، در مردم و برای سعادت مردم زیسته و کوشیده اند،
- قدرت و اقتدار اجتماعی و دینی روحانیت و نفوذش بر قلب های مردم سبب شده که هیچ گروه، انجمن، جمعیت و ... نتوانسته بدون تایید روحانیت شکل گیرد و دوام یابد چنانچه می دانیم حتی گروهی مانند مجاهدین خلق هم با حمایت روحانیت کار خود را آغاز کرد.
- روحانیت شیعه حافظ و مدافع سرزمین و میهن این ملت هم بوده اند و لذا در نهضت های انقلابی پیشگام و در جنگ های خارجی هم دارای نقش و سهم ویژه بوده اند.
با توجه به آنچه گفتیم آقای حلبی به خوبی می دانست که انجمن از تایید و حمایت روحانیت بی نیاز نبوده و نیست و بدون حمایت و تایید روحانیت نه می تواند تاسیس شود، رشد کند و گسترش و دوام یابد و از همین رو دیدیم که آقای شیخ محمود حلبی کوشید که بیشترین حمایت ها و تاییدهای روحانیت را کسب نماید.
آقای حلبی سال های حدود ۱۳۱۰ شمسی راجع به موفقیت و ناکامی شیخ احمد احسائی، علی محمد باب و سید کاظم رشتی، تحقیقی نسبتا تفصیلی کرده و نتیجه را با خط خویش نوشته است.( کتابخانه آستان قدس رضوی)
وی در آن نوشتار، به چند جنبه جریان شیخیه توجه نموده است. از جمله میزان دانش آن سه در برخی رشته ها، مقدار هوش آنان و ترفندها و زرنگی های آنان را آورده و قضاوت کرده است. آقای شیخ حلبی دانش سید کاظم را بیشتر و هوش و ذکاوت او را نیز برتر می داند.
در نوشتار مذکور نکته ای ویژه به چشم می خورد و آن اینکه چرا مشت شیخ احمد احسائی و علی محمد باب نزد علما باز شد ولی کسی از عالمان دین نتوانست از سید کاظم رشتی خرده بگیرند.
نمی دانیم آقای حلبی چرا آن سال ها چنین مطالعه ای کرده و چرا به دنبال کشف دلیل و یا دلایل ناکامی جریان شیخیه و خصوصا علت شکست شیخ احمد احسائی و علی محمد باب بوده است. ایرادی هم وارد نیست لابد حس کنجکاوی او چنین کششی در وی پدید آورده است. اما خودش جایی گفته که شنیده بوده شیخ احمد احسائی اسم اعظم را می دانسته لذا آثار شیخ احمد را خوانده تا به اسم اعظم دست یابد اما موفق به دستیابی اش نشده است.
اما به هر حال علت کاوی وی از ناکامی شیخ احمد و علی محمد بیشتر جلب نظر می کند. او عمده ترین علت شکست شیخ احمد و باب را باز شدن مشت آنها نزد علما می داند.
البته اکنون بر اساس روایت های تاریخنگاران و محققان می دانیم که عالمان دین دژ استوار در برابر تهاجم فرقه های منحرف به دین مردم بوده اند و همین یافته مهم تاریخی از نتیجه گیری شیخ حلبی هم قابل فهم می نماید. یعنی مهمترین علت ناکامی فرقه ها و مسلک های انحرافی از جمله شیخیه ایستادگی روحانیت بود چون علما به زودی انحراف و کجروی شیخیه را دریافتند و به مقابله علمی با آنها بر خاستند و بدین ترتیب سران شخیه از جامعه روحانیت طرد شدند.
پرسش کلیدی آقای حلبی این است که علما چرا و چگونه به ماهیت انحرافی شیخیه پی بردند.
آقای حلبی ضمن ارزیابی و سنجش سطح دانش شیخ احمد، علی محمد باب و سید کاظم رشتی، این آخری را از نظر دانش ادبیات عرب و برخی دانش های دیگر از آن دو برتر می شمارد. شیخ حلبی می نویسد سید کاظم رفتار پیچیده و زرنگی هایی داشت که آن دو نداشتند و این از هوش سرشار سید کاظم بود و می افزاید علما نتوانستند به سید کاظم گزاره و یا جمله ای صریح نسبت دهند که آشکارا بر انحراف افکارش دلالت کند.
( شیخ محمود حلبی، مجموعه مجالس، درس دوازدهم شمردن سید رشتی خودش و استادش را عارف باسرار و واسطه بین الحجه و الخلق،[ دست نویس]، کتابخانه آستان قدس رضوی، شماره عمومی، ۲۴۳۵۰، نسخه پی دی اف، صص ۲۸۷ به بعد)
همچنین اضافه می کند که سید کاظم سیاستی پیش گرفت که آندو از آن غفلت ورزیدند و آن اینکه به حاکم دولت عثمانی در عراق چسبید و از حمایت او برخوردار شد و لذا مخالفانش قدرت و جسارت مقابله با او را نداشتند.
این سخن اخیر شیخ درست است چون شیخ احمد سفری به ایران آمد و با فتحعلی شاه هم ملاقاتی داشت. شاه به او گفت که در ایران بماند و از حمایت دولت هم برخوردار شود کلی شیخ احمد نپذیرفت. گفت اگر بمانم و بی عدالتی ببینم وظیفه دارم بایستم و مقابله کنم و آنگاه حکومت هم واکنش نشان خواهد و این تقابل را به مصلحت نمی بینم. البته شیخ احمد مدتی در کرمانشاه ماند و از حمایت های حاکم کرمانشاه برخوردار شد ولی آنکه فتعلیشاه خواسته بود این نبود. ( حامد الگار، دین و دولت در ایران دوره قاجار) شاه می خواست شیخ احمد بماند تا مسلکی در برابر جریان اصلی روحانیت پدید آید و بلکه از اقتدار روحانیت بکاهد.