نویسنده: احمد ربیعی فر
یکی از خطاهای رایج در تحلیل جریانهای جهادی معاصر، قرار دادن سید قطب و جریانهای تکفیری در یک منظومه فکری واحد است؛ صرفاً به این دلیل که هر دو از «توحید»، «جاهلیت» و «جهاد» سخن گفتهاند. در حالی که اختلاف آنان، پیش از آنکه در شیوه جهاد باشد، در تعریف توحید و شرک و در نتیجه، تعریف دشمن است. سید قطب؛ مشکل در حاکمیت و سلطه است.
سید قطب، توحید را در همان چارچوب شناختهشده اسلامی میفهمد: نفی شریک از خداوند در ربوبیت و الوهیت و اختصاص حاکمیت نهایی به او.مسئله اصلی او درباره جوامع مسلمان این نیست که مسلمانان، با انجام اعمالی مانند توسل یا زیارت قبور، از اسلام خارج شدهاند؛ بلکه مشکل را در این میبیند که حاکمیت غیرالهی بر زندگی آنان مسلط شده و نظامهای جاهلی، سبک زندگی و مناسبات اجتماعی آنان را خارج از نظام متعالی اسلامی شکل داده است.
از همین رو، «جاهلیت» نزد او پیش از آنکه نام یک مذهب یا گروه مذهبی باشد، وصف یک نظام و وضعیت اجتماعی ـ سیاسی است؛ وضعیتی که در آن انسانها به جای حاکمیت خدا، تحت حاکمیت و قانونگذاری انسانها قرار گرفته و سبک زندگی آنها بر محور امور مادی و ساختارهای دستساز سرمایهداران و سلطهجویان جهان شکل گرفته است.
در این دستگاه فکری، جهاد برای مقابله با سلطه و رفع موانعی است که در برابر آزادی انسان و دعوت اسلامی قرار گرفتهاند. سید قطب صراحتاً جهاد را برای اجبار مردم به پذیرش عقیده نمیداند و میان مبارزه با سلطهگران و تعرض به مردم عادی تفاوت میگذارد. بنابراین، در اندیشه او مسئله اصلی این است: چه کسی بر انسان سلطه دارد و چه چیزی مانع حاکمیت خدا و آزادی انسان شده است؟
جریان تکفیری؛ مشکل در «مسلمانِ مشرک» است.
اما جریان تکفیری از نقطه دیگری آغاز میکند. این جریان بر پایه قرائتی خاص از توحید و شرک، اعمالی را که بخش بزرگی از مسلمانان در طول تاریخ اسلامی انجام دادهاند، مانند توسل، استغاثه و برخی اشکال زیارت و طلب شفاعت، مصداق شرک در عبادت میداند.
از همینجا، یک تغییر بنیادین رخ میدهد:
مسلمان و موحد، تنها کسی است که تعریف خاص و جدید محمد بنعبدالوهاب از ربوبیت و عبادت را پذیرفته و سایر مسلمانان را مشرک و کافر بداند. در همین چارچوب بود که مخالفانِ مسلمان، پس از متهم شدن به شرک، هدف لشکرکشی و جنگ قرار گرفتند و این مسئله فقط به تاریخ وهابیت محدود نماند. جریانهای تکفیری معاصر، از جمله داعش، نیز در صورتبندی مبانی تکفیر خود به آثار محمد بن عبدالوهاب و متون وهابی، چنگ زدند.
تفاوتی که سرنوشت جهاد را تغییر میدهد. اینجاست که تفاوت دو منظومه آشکار میشود. در منظومه سید قطب، دشمن اصلی، سلطه جاهلی و قدرتی است که انسان را از حاکمیت خدا و آزادی حقیقی محروم کرده است. اما در منظومه تکفیری، پس از آنکه بخش بزرگی از مسلمانان بر اساس تعریف خاصی از توحید، «مشرک» شناخته شدند، مسلمانِ متهم به شرک میتواند به دشمنی نزدیکتر و خطرناکتر از اهل کتاب تبدیل شود.
در نتیجه، میدان جهاد از مقابله با سلطه و استعمار، به درون جامعه اسلامی منتقل میشود. اینجاست که یک اختلاف نظری درباره «توحید و شرک» به یک تفاوت عظیم در میدان عمل تبدیل میشود:
سید قطب میپرسد: چه کسی بر مسلمانان سلطه یافته است؟
جریان تکفیری میپرسد: چه کسی از نظر ما واقعاً مسلمان است؟
و پاسخ به همین دو سؤال، مرز میان دو خوانش کاملاً متفاوت از جهاد را ترسیم میکند.
در میدان، چه اتفاقی رخ داد؟
بر همین اساس، قدرتهای سلطهگر از ظرفیت اندیشه وهابیت برای نفوذ و ایجاد شکاف در جوامع اسلامی بهره بردهاند؛ اندیشهای که با توسعه دایره شرک و تکفیر، میتواند هر جریان، گروه یا مذهب اسلامیِ مخالف را از دایره اسلام خارج کرده و به هدفی مشروع برای مواجهه و سرکوب تبدیل کند. بدین ترتیب، آنچه میتوانست نیرویی برای مقابله با سلطه و استعمار باشد، در خوانش تکفیری به ابزاری برای درگیری دروناسلامی و تضعیف جبهه مسلمانان تبدیل میشود.
در مقابل، همین جریانهای سلطهگر، سید قطب و اندیشه او را با برچسبهایی چون «افراطگرایی» و «تکفیر» هدف قرار دادند و با برجستهسازی و گاه تحریف برخی از عبارات او، تصویری یکسویه و سیاه از اندیشه وی ارائه کردند؛ در حالی که در سوی دیگر، سکولاریسم و اسلامِ تهیشده از حاکمیت اجتماعی و سیاسی دین را بهعنوان قرائتی «معتدل» و مطلوب معرفی کردند.