بسماللهالرحمنالرحیم
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ»
نویسنده: میثم صفری
در روزگاری که جبههی باطل تمامقد به جنگِ حق آمده و کفرِ جهانی قلبِ اسلام را نشانه گرفته است، خیابانهای زاهدان بار دیگر شاهدِ ریختن خونِ یکی از تکیهگاههای وحدت و مقاومت بود. شهادت ناجوانمردانهی مولوی یوسف گرگیج، امام جماعت شجاع و صریحاللهجهی مسجد محمد رسولالله (صلی الله علیه وآله)، فقط یک ترورِ معمولی نیست؛ بلکه پردهبرداری از نقشهی شومی است که میخواهد با حذفِ نخبگانِ بصیر، مسیرِ انقلاب را مسدود کند.
در این سوگِ جانسوز، چند نکته را باید شفاف و بیپرده با مردم در میان گذاشت:
۱. پیادهنظامِ دشمن در لباسِ خیرخواهی
ترورِ نخبگانِ اقوام و مذاهب که شجاعانه در کنارِ نظامِ اسلامی ایستادهاند، دقیقاً بازی در زمینِ دشمن است.
شگفتا از جماعتی که در ظاهر ادعای اسلام و صلح دارند، اما در عمل، پیادهنظامِ اتاقفکرهای صهیونیستی و آمریکایی شدهاند. اینها با نطقهای زهرآگین و سیاهنمایی و نفرتپراکنیهای مدام علیه نظام و مسئولان و با تصویرسازیهای تبعیضآلود و دروغین از جمهوری اسلامی، ذهنِ جوانانِ ساده و ناآگاه را مشوش کرده و حس تبعیض را به آنها انتقال میدهند. اینها عملاً به «فضایِ دوقطبی» دامن زده و جادهصافکنِ این ترورها میشوند اینها مسئولِ مستقیمِ خونی هستند که بر زمین ریخته شده است.
مسخشدگی فقط تغییرِ چهره نیست؛ همین است که شخصی با وجود این همه آیات و روایت و فتاوای بزرگان اسلام مبنی بر حرمت قتل نفس بردارد و تبدیل به پیادهنظامِ صهیونیستها و آمریکاییها شود و دست به این جنایات هولناک بزند.
۲. حماقتِ دشمن در محاسبهیِ خون
دشمنِ عنود، نادانتر از آن است که بفهمد خونِ شهید، بیدارگر است. در منطقِ ما، خونِ شهید «طابت و طهرت» است؛ پاککننده است و غبارها را کنار میزند. دشمن خیال کرده با حذفِ فیزیکی، فکر و اندیشهی او تمام میشود؛ غافل از اینکه شهادتِ این عالمِ وارسته، شک و تردیدها را کنار میزند. بسیاری که تا دیروز درگیرِ هیاهوی دشمن بودند، با دیدن این این توحش ناجوانمردانه، تازه ماهیتِ دشمن را میشناسند و و با تنفری عمیقتر،دلباختهیِ راهِ شهید میشوند. ریختنِ خونِ او، نه پایانِ راه، که آغازِ تکثیرِ اندیشهی او در جامعه است.
۳. آزمونِ صداقت در «سکوتِ مرگبار»
خونِ مظلوم، بهترین ملاک برای سنجشِ ادعاهای سیاسی است. برای ما دردمندانه است که ببینیم چگونه مدعیانِ حقوقِ مردم، برای هر اتفاقِ پیشپاافتادهای که حتی مسئلهساز نیست، استوری میگذارند، بیانیه صادر میکنند و فریاد سر میدهند؛ اما در برابرِ شهادتِ ناجوانمردانهی یک عالمِ دینی که در کنارِ خانهاش ترور شده، سکوتِ محض پیشه کردهاند. این سکوت، سندِ بیصداقتیِ آنان است. ادعای دفاع از مردم، زمانی که با خونِ یک عالمِ مجاهد مواجه میشود، رنگ میبازد و دروغین بودنِ آن برای مردم عیان میگردد.
۴. شرافتِ ایستادن بر سرِ اصول
انقلابِ ایران، متعلق به یک جریانِ خاص نیست؛ انقلابِ اسلامی است و تمامِ مذاهب و سلایق در این رنگینکمانِ باشکوه جای دارند. مولوی گرگیج، مصداقِ عینیِ همین وحدت بود. او بیآنکه از ارزشهای مذهبیاش ذرهای عقبنشینی کند، حقانیتِ انقلاب را شناخت و پای آن ایستاد. همین شجاعت، دشمنِ او را کینهتوزتر کرده بود. هر بار که او از حقِ نظام یا حرکتِ درستی حمایت میکرد، نوچههای استکبارِ جهانی به او حمله میکردند. او به ما درس داد که «انسانِ معتقد» کسی است که در برابرِ طعنهیِ بدخواهان پا پس نمیکشد؛ درست همانطور که قرآن میفرماید: «لَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ».
۵. پایانِ سرخ؛ آغازِ حیات
مرگ، سرنوشتِ محتومِ همهی ماست؛ اما چه شکوهمند است که این وداع، با «شهادت» گره بخورد. جان دادن در مسیرِ حمایت از تنها حاکمیتی که یکتنه در برابرِ هیمنهی پوشالیِ استکبار ایستاده، سعادتی است که نصیبِ هر کسی نمیشود. خونِ مولوی گرگیج، گواهی است بر اینکه «جبههی مقاومت»، مرزهای قومی و مذهبی را درنوردیده و به یک هویتِ یکپارچه برای آزادگان تبدیل شده است.
گوارای وجودش باد این پایانِ سرخ که برای او، آغازِ یک حیاتِ جاودانه است. مسیرِ او، مسیرِ ماست؛ مسیرِ ایستادگی تا پای جان بر سرِ آرمانِ وحدت و عدالت.